نظر:
پسرا :اگه قرار باشه یه دخترو نصیحت کنین چی میگین؟

 

 

دخترا:اگه قرار باشه یه پسرو نصیحت کنین چی میگین؟

[ چهارشنبه یکم مرداد 1393 ] [ 13:30 ] [ بابی ]

[ ]

به همين سادگی...
به همين سادگی آدم اسير می شود
و هيچ كاری هم نمی شود كرد ...
نبايد هرگز به زنان و مردان عاشق خنديد
همين جوری دو تا نگاه در هم گره می خورد
و آدم ديگر نمی تواند در بدن خودش زندگی كند
می خواهد پر بكشد ...
سال بلوا / عباس معروفی -

[ شنبه یازدهم مرداد 1393 ] [ 1:58 ] [ بابی ]

[ ]

توی این مملکت...
توی این مملکت هرچیزی اولش خوب است، بعد یواش یواش بهش آب می‌بندند، خاصیتش را از دست می‌دهد، واسه‌ی همین هست که پیشرفت نمی‌کنیم.

سال بلوا - عباس معروفی

[ شنبه یازدهم مرداد 1393 ] [ 1:40 ] [ بابی ]

[ ]

خوشبختانه کتاب ها همیشه وجود دارند:
خوشبختانه کتاب ها همیشه وجود دارند
ما می توانیم آن ها را در قفسه ها و صندوق ها بگذاریم
و فراموششان کنیم
آن ها را به دست بید و گرد و غبار بسپاریم
و یا در زیر زمین ها مخفی سازیم
و حتی سال به سال دستی هم رویشان نکشیم
ولی کتاب ها هیچ اهمیتی به این کارها نمی دهند
به آرامی صبر می کنند و بسته می مانند
تا مطالبی را که در خود دارند ، از دست ندهند ...
ژوزه ساراماگو

[ شنبه یازدهم مرداد 1393 ] [ 1:25 ] [ بابی ]

[ ]

آرزو داریم...
می‌خواهیم دوستمان داشته باشند. خواستن دراین جمله اضافی است. آرزوی اینکه دوستمان داشته باشند را می‌پرورانیم. این واژه درست‌تر است: آرزو داریم. با صداقت، با سادگی تمام آرزو می‌کنیم دوستمان داشته باشند. چیزی است که به آن اعتقاد داریم. چیزی است که رؤیای آن را در سر می‌پرورانیم. با سادگی، با صداقت، اما در مورد اعتقادات و رؤیاهایمان خودمان را گول می‌زنیم. آرزویی که در سر می‌پرورانیم درحقیقت این است که محبوب‌ترین باشیم. دوستمان داشته باشند. بله، اما قدری بیشتر از دیگران. محبوب‌ترین باشیم.

یک کودک دوساله این مسأله را بدون هیچ زحمتی درک خواهد کرد و غیر از یک کودک دو ساله دیگر چه داریم. عشق و خواستن را اشتباه می‌گیریم. عشق و کمال را. عشق و آرامش را. برای محدود کردن این اغتشاش می‌بایست فکرمان را به حمام مرگ ببریم و در وجود کسانی که دوستشان داریم آنچه را که پس از مرگ آنها باقی خواهد ماند در آغوش بگیریم. نام ناب‌شان. احساسات قلبی آشکارشده‌شان. زندگی‌شان که اساساً با زندگی ما فرق دارد. با آن غریبه است و به آن وابسته نیست. عشق مانند مرگ ساده می‌کند. نام حقیقی عشق، سادگی است.

عشق مانند مرگ، باعث محو شدن ریزه کاری‌های کوچکی می‌شود که هر کدام از ما تا این حد به آن وابسته‌ایم و در عین حال به دیگری نسبت نمی‌دهیم. از زمانی که تو ناپدید شده‌ای همه‌ی مردگان اعضای فامیل من هستند. همه‌ی مردگان و نیز همه‌ی زندگان. از میان زندگان و مردگان برخی را ترجیح می‌دهم اما چیزی در من فراسوی این ترجیح پرواز می‌کند، به سوی عشقی ناب، ساده. عشق را با این حس که در مقابل آن ساده می‌شوم می‌شناسم، حتی اگر برای چند لحظه ساده شوم. در مقابل موزارت، در مقابل موسیقی، هیچ حس دیگری ندارم. گه‌گاه طعم زندگی به اندازه‌ی یک قطعه از موسیقی موزارت خالص می‌شود. نمی‌دانم دیگر چه می‌شود خواست. نمی‌دانم درباره‌ی چه چیزی می‌توان رؤیا پردازی کرد. واقعاً نمی دانم.

بین زمین و آسمان نردبانی است و بالای این نردبان سکوت است. گفتار یا نوشتار هر قدر قانع‌کننده باشند تنها مناطق میانی‌اند. باید پا را فقط به نرمی، بدون فشار، روی نردبان قرار داد. صحبت کردن دیر یا زود منجربه بازی زیرکانه‌ای خواهد شد. نوشتن دیر یا زود منجربه بازی زیرکانه‌ای خواهد شد. الان یا وقتی دیگر، به شیوه‌ای اجتناب ناپذیر، به گونه‌ای مقاومت ناپذیر.

تنها سکوت، بدون حیله است. سکوت، اولین و آخرین است. سکوت، عشق است و هنگامی که سکوت، عشق نیست، مسکینی بی‌نواتر از صداست. ساعات بدون صدا، ساعاتی هستند که آوایشان از هر صدایی شفاف‌تر است.
موزرات و باران / کریستین بوبن

[ پنجشنبه نهم مرداد 1393 ] [ 22:54 ] [ بابی ]

[ ]

هنوز به این زندگی...
هنوز به این زندگی بی روحی که دوستش نداریم ، وابسته ایم
هنوز به بسیاری چیزها وابسته ایم .. چه کنیم ؟
چگونه خود را ترک کنیم ؟
این تنها شیوه ی ترک کردن همه چیزهای دیگر است ؛
باید فرشته ای سر برسد ، یک فرشته ی واقعی ...
با مهربانی ، با خشونت ، با رفتاری خشن و نامریی
کسی که ما را از شر همه چیز رها سازد ، اما بلافاصله اسیر خود نکند !
کریستین بوبن

[ پنجشنبه نهم مرداد 1393 ] [ 22:2 ] [ بابی ]

[ ]

گورخر...
از گورخر پرسیدم
آیا تو سیاه هستی با خط های سفید
یا که سفیدی با خط های سیاه ؟
و گورخر از من پرسید
آیا تو خوبی با عادت های بد
یا بدی با عادت های خوب ؟
آیا آرامی اما بعضی وقت ها شلوغ می کنی
یا شلوغی بعضی وقت ها آرام می شوی ؟
آیا شادی بعضی روزها غمگین می شوی
یا غمگینی بعضی روزها شادی ؟
آیا مرتبی بعضی روزها نامرتب
یا نامرتبی بعضی روزها مرتب ؟
و همچنان پرسید و پرسید و پرسید ...
دیگر هیچ وقت
از گورخری درباره ی خط روی پوستش نخواهم پرسید ...
شل سیلورستاین

[ پنجشنبه نهم مرداد 1393 ] [ 18:13 ] [ بابی ]

[ ]

سالمندان...
سالمندان را دوست داشتم
اما سالمندی را نه ...
پيری همه چيز را از آدم می گرفت
از حافظه گرفته تا قوای جنسی ..
می دانی که ديگر آخر خطی
فعل هايت همه ماضی می شوند
تقريبا مانند ميزبانی هستی که دوست دارد آزاد باشد
اما در عين حال می داند
که به زودی کسی زنگ در را خواهد زد
منتظر مرگ بودن ، بدتر از خود مرگ است ...
چارلز بوکوفسکی

[ پنجشنبه نهم مرداد 1393 ] [ 17:45 ] [ بابی ]

[ ]

منی که تمام...
...منی که تمام عمر به انتظار دریافت نشانه ی عنایتی کتاب خوانده بودم هرگز کلامی از بالا نشنیده بودم ولی مانچا که همیشه از کتاب نفرت داشت ، به چیزی تبدیل شده بود که مقدر بود باشد و حال درباره اش کتاب می نویسند و با بال های سنگی اش در پرواز خویش اوج می گیرد .

(تنهایی پرهیاهو_بهومیل هرابال)

[ پنجشنبه نهم مرداد 1393 ] [ 15:55 ] [ بابی ]

[ ]

گنج!
تکه نانی را شکستن، قطعه ای از موسیقی موزارت را گوش کردن، زیر بارانی با طراوت راه رفتن، در همین لحظه افرادی هستند که از انجام کارهایی تا این حد ساده منع شده اند ، به این دلیل که بیمار هستند یا زندانی یا شاید آن قدر فقیر که تکه نانی برای آنها حکم گنجی را دارد.

- خداوند به همان راحتی به زمین می آید که موسیقی موزارت به آسمان، اما گوش شنیدن آن را نداریم.

 موزارت و باران/ کریستین بوبن

[ پنجشنبه نهم مرداد 1393 ] [ 13:1 ] [ بابی ]

[ ]